حالا ازهمیشه بزرگتر است انگار آسمان برای تو حالا انگار تمام رودخانه ها انگار تمامشان برای تو تنها برای تو و توتنها برای نمیدانم.... بگذار تمام را تنها حالا برای تو بگذارم تنها برای تو . . وقتی 4 سال پیش ساعت 6 صبح جلوی بیمارستان دی از ماشین پیاده شدم بارون شروع به باریدن کرد.بعد ازروزهای طولانی بی بارانی وآلودگی هوا، نعمت باران با پسر من به زمین اومد. . . وقتی برای اولین بار همدیگه رو دیدیم، چند دقیقه به چشم های هم زل زدیم و با هم گریه کردیم و من برای اولین بار فهمیدم که چطوری میشه به خاطر کسی با اشتیاق جون داد. . . وقتی امروز پسر چهار ساله ام کیک تولدش رو با عکس لاک پشت های نینجا دید از خوشحالی جیغ کشید و گفت: مامان اندازه برگ های درخت ها دوستت دارم! . . وقتی شنیدم محبت خدا به بنده هایش چندین برابر محبت مادر است به فرزندش، خود خدا کمکم کرد که متلاشی نشدم. باید مادر باشی تا بفهمی درک این مسئله فوق تحمل آدمیزاده...... . . پ ن : با بودنت خدا هم هست و زمین میچرخد به دور خورشیدی که تویی* * جواد معروفی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 21:40 توسط میترا رضائی |
مي خواست بخواند
بخواند تا زندگي را به فراموشي بسپارد زندگي واقعي دروغين اش را وبه ياد آرد زندگي دروغين حقيقي اش را "اوكتاويوپاز" بچه كه بودم وقتي دلتنگ مي شدم مامانم بغلم ميكرد و آروم مي زد بين شونه هام و آروم تر توي گوشم زمزمه ميكرد : چيزي نيست!.... . هيچ جمله و نيرويي نميتونست منو اونقدر آروم كنه و يا مجابم كنه كه چيزي هست.حالا هم همونطوري بغلم ميكنه اما اگر هزار بار هم بگه چيزي نيست، باز من ميدونم كه هست. پ.ن :اين روزها وقتي پسرمو توي لحظه هاي دلتنگيش بغل ميكنم و سعي ميكنم آرومش كنم خيلي زياد دلم براي مادرم ميسوزه......
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:3 توسط میترا رضائی |
آنقدر به دريا زل زده ام كه صبح تمام ماهيگيران خواب هاي مرا صيد ميكنند شب كنار تمام آتش ها قصه مرا خواهند گفت: ردپايي به دريا يادگار زني كه نبود اما تمام شد...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:33 توسط میترا رضائی |
دور از حريم آيينه ي بارگاه تو . . . محمد امين جعفري
يك قاصدك رها شده سمت نگاه تو
از زخم هاي كهنه ي يك مرد مبتلا
تا آسمان پر شده از روي ماه تو
از آستين خيس تر از چشمهاي من
تا آستان قدسي دولت پناه تو
با يك سبد سلام و نگاهي پر از دعا
پي مي برد به جاذبه ي جايگاه تو
اذن دخول مي دهي و بوسه مي زند
بر سنگفرش ساده ي آرامگاه تو
***
مي پيچد از نگاه عميقش صداي من
در انعكاس گمشده ي هاي هاي من
با لهجه ي سكوت ترش داد مي زند
زخم ضخيم حنجره ها را به جاي من
بعد از تمام اين كلماتي كه گفته ام
مي آورد غبار حرم را براي من
از گريه هاي داغ من آزاد مي شود
پر مي زند به خاطره ي خوابهاي من
از قاصدك كه رد عبوري نمانده است
پشت ضريح مانده ولي رد پاي من
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:45 توسط میترا رضائی |
هميشه خدا از آدم هايي كه دائم دارن ناله ميكنن و به زمين و زمان بدو بيراه ميگن بدم مي اومده. از اون آدم هايي كه وقتي نگاهشون ميكني ياد همه بدبختي هاي خودت و جد و آباد و هفت نسل قبلت مي افتي.... . اما يه جورايي اين روزها خودمم شدم يكي از همون آدما. گم شدم . تبديل شده ام به سايه اي از خودم انگار.... به ديوار تكيه داده ام وعقربه ها ساعتم را هاشور ميزنند از حوصله ام سايه اي به جا مانده...... * يا شايدم خودم رو توي سايه ام پنهان ميكنم .... سايه ها را تا ميكنم بر چهره خود ميگذارم كه مرا نيابيد پنهانم ميكنند سايه ها.... ** نميدونم، هرچي كه هست تمام مدت احساس ميكنم يك اسب وحشي توي سينه ام شيهه ميكشه اما نميتونه زنجيرهاشو پاره كنه. بدجوري زنجيري شدم اينروزها.... اسب هايت كجا گريختند در اين نيمه شب باراني؟ گريه هاي بي امانت بر ميز صداي رميدن اسب هايت را باراني مي كند...... *** خيلي گيجم . نه هشيار مي توانم باشم و نه هشياري ميخواهم. تنها چيزي كه به دنيا وصلم ميكند عشق است. خدايا ممنونم كه عشق را آفريدي... ............. پ.ن ۱: اين پست يه جورايي معذرت خواهي و همدردي با دوستام ،خونواده ام و اطرافيانم هست كه ميدونم اين اواخر دارن تحملم ميكنن. بچه ها متشكريم! پ.ن۲: من پر از ديوم كدامين شيشه را بر سنگ ميكوبي؟ پ.ن۳: شكسته زورق من مستحق ساحل نيست به لطف توست اگر تا كرانه ات برسم..... **** * بكتاش آبتين **شمس لنگرودي ***ضياالدين خالقي **** حسين منزوي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:44 توسط میترا رضائی |